![]() |
![]() |
|
| ناله نكن!.خاموش باش.قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محكومی به زندگی كردن تاشاهد مرگ ارزوهای خود باشی |
|
گفتی که چیزی برای گفتن داری بعد آن نگاه را در چشمت داشتی چیزی وجود دارد که تو باید بدانی این را گفتی همان طوری که گریه کردن را شروع کردی امشب در بیراهه ای پایین رفته بودم و قسم می خورم که دیگر هرگز به آن جا نخواهم رفت این چهره را یک بار دیگر هم دیده بودم و فکر نمی کنم که بتوانم دوباره آن را انجام دهم چیزی وجود دارد که نمی توانم ببینم چیزی در نوع خنده های تو جان دارد پشت آن چشم ها دروغ می گویی و هیچ چیز وجود ندارد که بتوانم بگویم چرا که هرگز قصد ندارم تصمیمت را عوض کنم پشت آن چشم ها پنهان شده ای همان طور که برگشتی تا بروی نگاه دیگری را در چشمت دیدم و اگر چه آن همان طور که می توانست آزار داد نمی توانستم بگذارم که این یک خداحافظی باشد تو گفتی که متاسفی و گفتی که آن تو را هم همان گونه آزار داد آیا این جا چیزی برای باور کردن هست؟ یا این هم فقط قسمت دیگری از بازی است؟ چیزی وجود دارد که نمی توانم ببینم پشت آن چشم ها پنهان شده ای پشت آن چشم ها دروغ می گویی پشت آن چشم ها پنهان شده ای |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 15:6 توسط مونا |
|
|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار الود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها، دیروزها !
دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند ارام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می ارم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند اه شاید عاشقانم نیمه شب گل بروی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند پرده های تیره ی دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من با یاد من بیگانه ای در بر ایینه می ماند به جای تار مویی ، نقش دستی، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان می شود
می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماه ها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند بچشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامنگیر خاک بی تو، دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد انجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد نرم می شویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 18:26 توسط مونا |
|
|
از همان روزی که دست حضرت قابیل شد آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود !!! بعد دنیا پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت... قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغا ... آدمیت بر نگشت !!! آری ... از زمان مرگ هابیل آدمیت مرد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 16:55 توسط مونا |
|
|
شقایق ها را به مسلخ میبرند... تا دریچه ای دیگر ، رو به پاییز دهان باز کند ، تبری بر تندیس عشق ... ضربه ی اخر ... فرود می اید و ... حالا مرگ یا زندگی چه فرقی می کند؟؟ وقتی دل ، اینگونه زخم خورده باشد ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 2:55 توسط مونا |
|
|
چشمانش هنوز خیس بود
دستانش بسته بود
بدنش بوی دریا میداد
لبانش پر از خون بود
و پر از گلهای شقایق ....
قبری که او را درونش گذاشته بودند ....
ای کاش میتوانستی فریاد نفسهایش را بشنوی ....
که چگونه برای زندگی تقلا میکنند .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 21:31 توسط مونا |
|
|
به خاطر کدوم گناه اینطوری باید عذاب بکشم ...... خسته شدم........ به کی بگم ........ از این زندگی ...... از این ادما ...... از همه ...... دلم میخواد برم ..... برم یه جای دور .... یه جایی که هیچ کس نباشه ...... تنهای تنها ....... جایی که حرف ادما با دلشون فرقی نداشته باشه ...... جایی که دروغ نباشه ...... تا کی باید زخم حرفای نا حقشون و بشنوم و هیچی نگم ...... چرا اگه حقیقت و بگم همه میگن دروغ ....... اخه خداااا خسته شدم ...... دلم میخواد بخوابم ...... یه خواب طولانی ..... دلم میخواد به هیچ کس و هیچ چیز فکر نکنم ...... دلم میخواد اونطور که میخوام زندگی کنم ...... ااااااخه مگه جرمه ....... ااااااااه ....... دلم یه زندگی راحت میخواد ...... بدون خیال ...... بدون وهم ...... بدون ترس از فردا ....... بدون اندوه دیروز ....... دلم میخواد از اینجا برم ....... برای همیشه ....... روحم ازادی میخواد ...... یه ازادی مطلق ....... دلم مرگ میخواد ....... یه مرگ راحت ........ دیگه طاقت ندارم ...... میخوام روحمو واسه همیشه ازاد کنم ....... اااخ دیگه وقتشه ...... باید رفت ....... اینجا جای من نیست ..... باید از این دنیای پر از فریب و نیرنگ رفت ....... این دنیا با همه چیزش مال خودتون ....... وقت ازادی ....... اااااااازااااااادی ....... خداحافظ زندگی ....... برای همیشه ....... خداحافظ ...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 5:2 توسط مونا |
|
|
صدای ناقوس وهم الود مرگ می اید مردی غریب و تنها در تاریکی عشقش را با دستان خود به خاک سرد گورستان می سپارد این است سرانجام پاکبازان در این زمانه....اینجا مرگ در برابر حق است اینجاست که زندگی در نهایت روی بی رحم خود را به او نشان می دهد چرا باید به این سرنوشت دچار شود... دلیل مرگ او فقط باز خواست حقش از زندگی بود دست کدامین گرگ او را به کام مرگ کشاند او گناهی نداشت گناهش فقط حقیقت بود حقیقت تلخ زمانه که باعث شد اینگونه در غربتی تاریک با دستان تنهای یک نفر... بدن خون الودش به خاک سپرده شود.......ااااه.... کجاست عدالت.... در پس کدام چهره مدفون شده.... لعنت به این زمانه... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 3:25 توسط مونا |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 21:23 توسط مونا |
|
|
خسته شدم! ديگه پاهام ناي رفتن نداره، خسته شدم! تك تك سلول هاي بدنم دارن فرياد ميزنن،هوار مي كن! خسته شدن! ازم ميخوان همينجا بشينم و فقط نگاه كنم! انقدر همه چي زود و سريع ميگذره كه گذر زمان از دستم در رفته! انقدر آدما زود از كنارم رد ميشن كه ديگه هيچكس رو نميشناسم! پير شدم و همه جوون موندم... از دست رفتم و كسي دستم رو نگرفت... فرياد زدم و كسي نشنيد اه... چه قدر همه چيز ساكت و ثابت و ساكن و بي توجه ست! چه قدر زندگي بي تفاوت از كنار مرگ عبور ميكنه... آخ اگه يه نگاه به هم بندازن!... كاش مرگ مثل يه ليوان آب بود كه هر موقع مي خواستي دستتو دراز ميكردي و يه جرعه ميخوردي آخ كه چه قد تشنم......................
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 8:16 توسط مونا |
|
|
بگذار بمیرم که دگر همسفری نیست درسینه من فرصت عشق دگری نیست بعد از تودلم عرصه تکرار بلا بود آری دگر از عشق در اینجا خبری نیست ای مطلع موهوم غزلهای جدایی تصویر تو در باور چشمان تری نیست ای عشق برو خیمه به صحرای دگر زن درسینه من فرصت عشق دگری نیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 3:15 توسط مونا |
|
|
جالب است
کسی سکوت را تفتیش نمی کند
برای سخنرانی یک لال
هورا نمی کشند! کوری که ونوس را ندیده
نسترن، اطلسی و یونجه
برایش فرقی نمی کند!
مهم ابی عشق است
که "مرده هزار ساله" نیز
انرا می فهمد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 16:38 توسط مونا |
|
|
ای کاش... هیچگاه سر بر بالین سرد احساست نمی گذاشتم و قصه های پاییزی نگاهت را نمی خواندم دلواپس زخم دلواپسی هایت نمی شدم و کبوتر نوازشهایم را به اسمان بی خیال تو نمی فرستادم ای کاش... هیچگاه کاسه ی لبریز صداقتم را در سفره ی خشک و خالی نگاهت نمی گذاشتم و سادگی ام را ارزانی مهربانی های پوشالی ات نمی کردم هیچگاه شاعر غزلهای سنگین چشمانت نمی شدم و دو بیتی های سرما زده ی تو را مرور نمی کردم چقدر بهار را برای تو خواستم.. اما ... اما تو نا مهربانتر از ان بودی که بدانی برایت چه کردم و من چقدر دیر فهمیدم که ورق رنگ و رورفته ی اندیشه هایت کاهی کاهیست اما باز هم تو را دعا خواهم کرد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 7:5 توسط مونا |
|
اگر از ظلمت شب می ترسی چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید روشنی های دلم را به تو خواهم بخشید اگر از دوری ره می ترسی دستهایم که پلی بر روی زمان می بندند و با کوتاهترین فاصله من را به تو می پیوندند به تو خواهم بخشید اگراز تنگی چشم دگران اگر از زمزمه ها اگر از حرف کسان می ترسی من جدا از دگران به تو خواهم پیوست و خویشتن را در تو پنهان خواهم کرد و اگر ترس تو از خویشتن است من تو را درتن خود و به هر ذره ذرات وجودم محو خواهم کرد با این همه عشق اما تو برو که اگر رفتنت دیر شود و اگر ماندنت قصه پوچی باشد من تو را ای همه خوبی تا دم مرگ نخواهم بخشید |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 3:49 توسط مونا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حرفهایی که شاید حرف دل خیلی ها باشه و تا به حال کسی ازشون نشنیده.. روی دیگر زندگی....
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
| پیوندها |
|
nice passages iranian search |
|
RSS
|